خسته
خسته
خسته بود ،خسته تر از همیشه!
بغضی گلویش را می فشرد،بغضی سنگین تر از همیشه!
آغوشی طلب می کرد ،آغوشی صمیمی تر از همیشه!
باز در آیینه چشمانش خودم را دیدم ،خودم ولی دلتنگ تر از همیشه!
دستها یش را در میان دستهایم فشردم ،شاید محکم تر از همیشه!
کجا بود و برای رفتن کجا را می طلبید ،نمی دانم.
در برابر امواج سخت افکارش دنبال پناهی بود اما از من بی پناه.
چقدر در برابر اشکهایش بی طاقت بودم .
چقدر سخت بود ،بودن بدون حضورش.
چقدر بد بود ،بودن بدون حضورم.
خسته بود،خسته تر از همیشه!
با هم بودیم و تنها ،باهم ولی تنها تر از همیشه!
بی تاب شنیدن بودم ونشنیدم .
سکوت سنگینی بود در میان هیاهوی دل.
چقدر دلم میخواست زمان از حرکت بایستد تا بودنش را در میان ثانیه ها و لحظه ها پیدا کنم.
گم شده بودوپیدا کردنش سخت تر از همیشه!
سلام
سلام
نمی دونم بهش چی بگم!نمی دونم باهاش چیکار کنم....
هر روز یه رنگه و هر لحظه یه شکل...
هرچی داشت توی این چند وقته برام رو کرد و بهم گفت باید کنار... باید باید بسازی ... باید سکوت کنی...باید...باید....
تنها لطفی که بهم کرد این بود که گفت می تونی فعلا زنده باشی و نفس بکشی...
اما خبر نداره که حاضرم نفس رو ازم بگیره تا هیچکدوم از این لطف و مهربونی هاش رو نبینم...
چیه؟تعجب کردین؟هنوز نشناختینش؟
روزگار و میگم...
یه چند وقتی هست که با ما سر ناسازگاری داره...نوشته بودم بهار امسال رو قشنگ شروع کنیم..اما برای ما ازبهار تلخ شروع شدو هنوز هم مزه تلخیش از کاممون نرفته...
خیلی دیر اومدم..می دونم..
حتی فرصت نوشتن رو هم ازم گرفته بود....
اما دیگه اگه نمی نوشتم معلوم نبود از کجا سر در می آوردم...
اومدم....دعا کنید که بمونم...!!!
